روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی این هفته برا منو محدثه یه هفته بی نظیره....چرا بی نظیر؟ بخونید همشو تا بفهمید...اولش اینکه امروز تولد خودمه... محدثه جونم چون نمی تونست بیاد من اومدم این پست گذاشتم... ولی دوروز دیگه یعنی سه شنبه ۱۲ اردیبهشت اگه گفتید چه خبره؟نمیدونید؟ سه شنبه یه روز بزرگ برا منه و اونم اینه که....اگه گفتید...خودم بگم؟ خب سه شنبه تولدددددددددددددددددددددددد محدددددددددددددددددددددددددددثه جونمممممممممممه عزیزم تولدتو پیشاپیش پیشاپیش تبریک میگم....ایشالله هزار ساله بشی.... ایشالله به همه آرزوهات برسی فدات شم،عزیزم.... محدثه جونم تولدت خیلی خیلی مبارک.... خیلی خیلی دوست دارم گلممممممممممممممم..... اینم از کیک تولدت فدات شم...بیا شمعا رو فوت کن....بدو بدو بدو..... بازم بت تبریک میگم.... اینم از کادوی تولدت امیدوارم خوشت بیاد....کاش الان پیشت بودم....یه دنیا تبریک.... تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربونی..تولد همه خوبیهاست..تولد تمام زیباییهــــــــــــای زندگی..امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی و اما آخرین رویدادی که این هفته برا ما اتفاق افتاده....جمعه ۱۵ اردیبهشت یه اتفاق بزرگ برام بود.... بگم...نگم....بگم....میگم... جمعه روزیه که محدثه جونم بهم جواب مثبت داد.....خیلی خیلی خوشحالم...اولین سالگردشه.. کاش الان پیشت بودم عزیزم....تا این روزایی رو هم که میاد باهم جشن می گرفتیم اصلا کل این هفته رو باید جشن گرفت....خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم و این هفته رو بت تبریک میگم....دوستت دارم عزیزم همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ که تو چندین ساعت ، من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ، به تو می اندیشم من به هر حال که باشم به تو می اندیشم جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب تو بخواه "فریدون مشیری" اثری از دکتر حمیدی شیرازی بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم. در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشۀ ماه فروریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: ـ «از این عشق حذر كن! لحظهای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینۀ عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!» با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .» تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم!» اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . . اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . . به نظرتون معرکه نیس؟ تویی همه زندگی ام (میم)
با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی خوبید؟ ببخشید این چند وقت نبودم آخه اینترنتم خراب بود الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره..!! مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن. مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی میکنه، آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته...... و این واقعیت جامعه امروز ماس...بدون هیچ شک و تردیدی بالاخره برگشتم از مسافرت جاتون خالی.خیلی خوش گذشت من دارم میرم مسافرت و احتمالا تا آخر شهریور نباشم...... اونجا هم فک کنم به نت دسترسی نداشته باشم........ پس یه ماهی از دستم راحتید.....دیگه چی بگم هیچی دیگه.......بای تا های ماه از درونِ شب به زمین فحش میدهد بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکستهاست هر چیزِ تازه در دلِ من میشود سیاه هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود هر روز، احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند ... این روزها که می گذرد، هر روز، در انتظار آمدنت هستم دو نفر که همديگر را خيلی دوست داشتند و يک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا می شوند تا يکديگر رو امتحان کنند... و هر کدام در انتظار ديگری ... دیگر همديگر را نمی بينند. چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی معروف ويليام شکسپير بر می خورند که می گوید : " عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده " دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و
بستری شد. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که
شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش
را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا
نیاوردم" باز اين دل سرگشته من بيستون بود و تمناي دو دوست. در زماني که چو کبک ، عکس خدا در اشک عاشق نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود. ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب! عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند. عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز. ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد. و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟ همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی. نویسنده:الهه آزاد بخت شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اوليندرخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... محرم آمد.ماه عشق آمد.محرم ماهی که خورشید بر سر نیزه شد دوباره فرا رسید.کاش این فقط یک داستان بود و بس ولی انگار واقعیتی است که در خیال ما نمی گنجد.محرم آمد که بگوید حسین برای چه کشته شد.محرم آمد که بگوید مگر گناه زنان و بچه ها چه بود که نباید آب می خورند.محرم آمد که بگوید مردان آن زمان «مرد» نبودند وگرنه نمیگذاشتند خورشید بر نیزه رود محرم آمد.......... زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانیدید به دست آورد وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست…
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت
15:17 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 



























همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است..هیچ وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید ؟
فرشته ای فقط در قالب یک انسان !
فقط ساده می توانم بگویم

















نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت
12:23 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت
12:44 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت
11:55 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت
17:26 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
![]()
![]()
خب فقط خواستم معرفیش کرده باشم... اسمشم که تو نویسنده هست دیگه....همتون دوس دارم....فعلا بای
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت
11:45 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنن که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت
17:12 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 

چون كبوتر، لب بام تو نشستم
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت
13:59 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
من ترک عشق و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرّر نمی کنم
هرگز نمی شود زسر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
"حافظ" جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت
13:33 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 

تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت
19:24 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت
16:5 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت
23:23 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
![]()
![]()
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت
15:36 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت
10:37 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...
ماه خدا مبارک
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت
12:27 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
دیگر ستارههای یخی نیز رفتهاند…
تکرار میشود همهچیزی به رنگِ زرد
از شاخههای درختی که کشته شد
“تابوتِ مردنِ پرواز” زندهاست
دیگر همیشگی شدنِ شعر مردهاست.
٭
از خویش خستهام
هر رنگِ تازه در نظرم میشود تباه
هر روز میشکند ریسمانِ من
هر روز
پاره میشود ایمانم از گناه
٭
از هم گسستهام
حتی ستارههای یخی نیز
مردهاند
دیگر ادامهی این راه بستهاست
حتی خدای من امروز
خستهاست.
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت
15:9 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت
12:36 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
ماه من ، غصه چرا ؟!ا
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !ا
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !ا
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !ا
ماه من غصه چرا !؟!ا
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !ا
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ?ا
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !ا
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ?ا
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ?ا
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت
11:28 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت
18:51 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم
خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم
مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و
شوهر هم که کور شده بود.
همه تعجب کردند.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت
17:58 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
ياد آن قصه شيرين افتاد:
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت
22:2 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت .قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را اما... روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟ خدا گفت: هست. قطره گفت : پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را ، بینهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود ، دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد ، اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت
18:40 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت
12:50 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت
21:59 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت
21:52 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت
14:33 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت
14:10 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت
15:0 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت
17:23 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 
سوال این بود :
معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. ربکا - 8 ساله
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله
عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله
می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه
همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت
20:58 با سر انگشتای
احمدرضا&محدثه | | 


